نمایش نوار ابزار

تفکر استراتژیک چیست؟ (بخش دوم)

[تعداد: 1    میانگین: 1/5]

تفکر استراتژیک چیست؟

دیدگاه مینتزبرگ:

مینتزبرگ (۱۹۸۷) معتقد است استراتژی را به مثابه پنج P می توان درک کرد: برنامه (Plan)، نیرنگ (Ploy)، الگو (Pattern)، موقعیت (Position) و منظر (Perspective). از نظر او در نگاه اول استراتژی به مثابه یک برنامه قابل درک و تصور است؛ راهکاری عامدانه و هوشیارانه که قبلاً درخصوص آن تفکر و مداقه شده باشد. از طرفی استراتژی می تواند به عنوان یک الگو در جریانی از اقدامات که توسط اعضای یک سازمان انجام می گیرد، در نظر گرفته شود.

با این وصف استراتژی به مثابه الگو اشاره به استراتژی برنامه ریزی نشده و نوظهور دارد. در این نگاه به استراتژی، استراتژی با قصد و نیت قبلی مدون نشده و جریانی سیال و لحظه ­ای است. بنابراین مفاهیم استراتژی عامدانه و تعیین شده (به عنوان برنامه و موقعیت) و استراتژی نوظهور و برنامه ­ریزی نشده (به عنوان یک الگو در جریانی از تصمیمات) در دوسر پیوستار شکل گیری استراتژی قرار می گیرند. مینتزبرگ (۱۹۹۴)، برنامه ریزی استراتژیک را از تفکر استراتژیک جدا می کند. از دیدگاه او برنامه ریزی استراتژیک باید پس از تفکر استراتژیک انجام پذیرد (یعنی استراتژی برنامه­ ای باید پس از استراتژی الگومدار رخ دهد). او تمرکز برنامه ریزی استراتژیک را بر تجزیه و تحلیل و رسمی سازی می­داند، در حالیکه تفکر استراتژیک بر سنتز (ترکیب)، شهود و خلاقیت استوار است (Kalali et al., 2015)

دیدگاه مینتزبرگ که در کتاب «ظهور و سقوط برنامه­ ریزی استراتژیک» مطرح شد در کشور ما در ذهن برخی این تصور را ایجاد کرد که باید نتیجه گیری کرد که تفکر استراتژیک خوب است و برنامه استراتژیک بد است؛ یا می­ توان تفکر استراتژیک را جایگزین برنامه استراتژیک کرد.

خوب بیایید قبل از این­که این ادعا را تایید یا تقبیح کنیم دقیقاً ببینیم منظور از تفکر استراتژیک چیست.

همان­ طور که گفتم مقالات و کتاب­های زیادی در مورد تفکر استراتژیک نوشته شده است اما در عمده آن­ها منظور از تفکر استراتژیک همان برنامه­ ریزی یا مدیریت استراتژیک بوده است. برخی دیگر نیز به صورت مبهم یا سلیقه­ ای این مفهوم را معرفی کرده ­اند. برخی دیگر از محققانی که هم به صورت دقیق تفکر استراتژیک را مورد بحث قرار داده ­اند نتوانسته ­اند مقالات و نظریات خود را در ژورنال ­های معتبری منتشر کنند. تعداد دیگری نیز تلاش های خود را ادامه ندادند. مثلاً یکی از این افراد جین لیدکا است که مدل تفکر استراتژیکش در نوشته­ های وطنی معروف است. او بعداً بحث تفکر استراتژیک  را ادامه نداد و در عوض بر مفهوم تفکر طراحی (Design Thinking) تمرکز کرد.

زمانی که برای تکمیل تحقیقات پایان ­نامه دکترایم در کشور آلمان به سر می ­بردم یکبار مفصلاً با یکی از اساتید برجسته دانشگاه در مورد تفکر استراتژیک صحبت کردم. از نظر او تفکر استراتژیک مفهوم یا سازه خاص و متفاوتی نبود بلکه یک مفهوم کلی مثل استراتژی و مدیریت استراتژیک است که باید درخصوص جزئیات آن به طور مستقل صحبت کرد و سخن گفتن از کلیت آن معنا و فایده چندانی به بار نمی­ آورد.

پژوهش های بون:

از جمله پژوهش هایی که در زمینه تفکر استراتژیک انجام پذیرفته است پژوهش های بون (۲۰۰۱ و ۲۰۰۵) است. بون (۲۰۰۱)، در پژوهش خود نشان داد که اکثر مدیران ارشد اجرایی در سی و پنج شرکت از صد شرکت بزرگ تولیدی استرالیا، نبود تفکر استراتژیک را اصلی ترین مشکل سازمانشان بر شمرده اند.

بون (۲۰۰۵)، تفکر استراتژیک را روشی برای حل مسائل استراتژیک تعریف می­کند که در آن رهیافتی عقلایی و همگرا با فرآیندهای تفکر واگرا و خلاقانه ترکیب می شود. وی با اشاره به این که انسان‏ ها از طریق ساخت بازنمودهای ذهنی معناسازی می­ کنند، بیان می‏ کند که تصمیم­ گیرندگانی که از تفکر استراتژیک قوی تری برخوردارند، تنوع بیشتری در سیستم­های بازنمایی­شان دارند.

بون در مقاله ­ای که در سال ۲۰۰۱ انتشار داد ابعاد تفکر استراتژیک در سطح فردی را شامل سه بعد دانسته بود: درک کل ­نگرانه از سازمان و محیطش (تفکر سیستمی)، خلاقیت، و چشم ­اندازی برای آینده سازمان. این در حالی است که وی در سال ۲۰۰۵، تنوع در سیستم­ های بازنمایی را شرط اصلی تفکر استراتژیک در سطح فردی می ­داند و سه عنصر تفکر سیستمی، خلاقیت و چشم ­انداز را به عنوان ابعاد کلی تفکر استراتژیک بر می ­شمرد. در شکل ۱ مدل تفکر استراتژیک از دیدگاه بون نمایش داده شده است:

شکل ۱: چارچوب تفکر استراتژیک، بون (۲۰۰۵)

 

مفهوم تفکر استراتژیک (بخش اول) را از اینجا بخوانید.

 

Strategic-Thinking

دیدگاه ها