نمایش نوار ابزار

مفهوم تفکر استراتژیک (بخش اول)

[تعداد: 1    میانگین: 1/5]

مفهوم تفکر استراتژیک چیست؟

تفکر استراتژیک مفهوم چندان آشکاری نیست. علیرغم آن‌که این مفهوم زیاد مورد استفاده قرار می‌گیرد اما تحقیقات آکادمیک درخصوص آن انگشت‌شمار است. درواقع بسیاری تفکر استراتژیک را با استراتژی، مدیریت استراتژیک و مفاهیمی از این دست یکسان فرض می‌کنند و تحقیق درخصوص آن را غیرضروری می‌پندارند. برخی نیز وقتی درخصوص تفکر استراتژیک می ­نویسند مرادشان همان مدیریت یا برنامه ­ریزی استراتژیک است. با این‌حال به نظر می‌رسد توسعه بیشتر این مفهوم به‌خصوص از منظر تئوری‌های رفتاری و روانشناسی امکان‌پذیر باشد. یکی از زمینه‌هایی که تاکنون در ادبیات موضوع تفکر استراتژیک مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته است، عناصر تشکیل دهنده سازه تفکر استراتژیک در سطح فردی است. به بیان دیگر، وقتی می‌گوییم مدیری استراتژیک می‌اندیشد منظورمان چیست؟ درواقع چه تفاوتی میان مدیری که استراتژیک فکر می‌کند با فردی که مثلاً منطقی یا انتقادی می اندیشد وجود دارد؟

موضوع دیگری که مورد توجه محققان بوده است این است که منظور از سازمانی که استراتژیک می ­اندیشد چیست؟ چه عناصری باید در یک سازمان وجود داشته باشد تا بتوانیم بگوییم این سازمان دارای تفکر استراتژیک است.

در ادامه تلاش می ­کنم در حد اجمالی به این دو سئوال پاسخ دهم:

تفکر استراتژیک در سطح فردی:

در ادبیات موضوع مدیریت و علوم اجتماعی اشارات گوناگونی به انواع تفکرات شده است؛ ازجمله تفکر انتقادی، قیاسی، استقرائی، سیستمی و استراتژیک. تشخیص و تمایز انواع این تفکرات از یکدیگر بعضاً بسیار دشوار است؛ در مواردی نیز مشابهت هایی میان آن ها به چشم می‌خورد. در مورد تفکر استراتژیک آراء ارائه شده گوناگون و متنوع است و گاهی در تقابل با یکدیگر قرار می گیرند. یکی از افرادی که به بحث تفکر استراتژیک دامن زد هنری مینتزبرگ بود. متأسفانه آرای مینتزبرگ به­ خصوص در میان محققان وطنی با کژفهمی ­های زیادی همراه شده است. مثلاً بارها شنیده­ام که برخی می­ گویند براساس سخنان مینتزبرگ دیگر برنامه ­ریزی استراتژیک فایده ­ای ندارد و باید تفکر استراتژیک داشت، یا می گویند مدیران ما به ­جای اهتمام به برنامه­ ریزی استراتژیک باید تفکر استراتژیک را در خود تقویت کنند و صحبت­ هایی از این نوع. بدیهی است این بحث تنها در سطح سازمان­ها و شرکت­ ها هم متوقف نمی ­شود. این­گونه افراد فقط نمی ­گویند که یک سازمان یا شرکت احتیاج به برنامه استراتژیک ندارد، بلکه برای کل کشور هم تعیین تکلیف می ­کنند. مثلاً می ­گویند ضرورتی ندارد برای ایران برنامه مدون چندساله داشته باشیم. درعوض بهتر است سیاستگذاران و مدیران دولتی ما تفکر استراتژیک را در خود تقویت کنند.

در کنار این سخنان برخی حرف­های عجیب دیگری هم می ­زنند. مثلاً می­ گویند برنامه ­ریزی کلاَ خوب نیست و ما احتیاج به سیاستگذاری داریم. یعنی برنامه­ ریزی استراتژیک برای کشورها بیهوده است و باید به ­جای آن فقط سیاستگذاری کرد! به نظر می ­رسد بحث­ هایی از این نوع دلایل متفاوتی دارد. یکی از این دلایل شاید کژفهمی افراد درخصوص معنا و کارکرد برنامه ­ریزی و استراتژی است. درخصوص معمای «برنامه­ ریزی یا سیاستگذاری» در آینده به طور مستقل خواهم نوشت. درحال­ ­حاضر اجازه دهید بحثمان درخصوص معنای تفکر استراتژیک و تقابل برنامه­ ریزی استراتژیک با تفکر استراتژیک را ادامه دهیم و ببینیم آیا بالاخره برنامه­ ریزی استراتژیک باید به فراموشی سپرده شود و تفکر استراتژیک جایگزین آن شود یا نه. سپس عواقب دیدگاه افرادی که برنامه ریزی استراتژیک را تاب نمی آورند را مورد بحث قرار خواهیم داد و از تالی ­های فاسد آن سخن خواهیم گفت.

تفکر استراتژیک چیست؟ (بخش دوم) را از اینجا بخوانید.

strategic thinking

دیدگاه ها